رادیو گالرا

اخیراً یک جوان زندانی ایتالیایی به انتقال فکر و تله پاتی دوستش را که می خواست خودکشی کند نجات داد. پروفسور وسیلیف ماجراهای حیرت انگیزی از تله پاتی را نقل کرده که انگیزه آن عاطفه و محبت بوده است. پروفسور جونس آمریکایی می نویسد : مردم قدیم قدرت پارانورمال داشته اند و تمدن مغز و فکر مردم را ضعیف کرده و انتقال فکر رواج دوران قدیم را ندارد. پاراپسیکولوژی به عنوان یک علم شناخته شده و کشورهای بزرگ جهان در دانشگاههای خود این رشته از دانش را سخت مورد مطالعه قرار داده اند. یکی از این کشورها اتحاد جماهیر شوروی است. با توجه به اینکه مارکسیستها مادی فکر می کنند توجه آنان به قوای ماوراء الطبیعه و به رسمیت شناختن آن حکایت از آن می کند که این رشته تازه دانش تا چه اندازه اهمیت دارد. در میان دانشمندان شوروی سرشناسترین پاراپسیکولوگ پروفسور واسیلیف است. مرکز تحقیقات پاراپسیکولوژی شوروی از دانشگاه های معتبر و بزرگ لنینگراد است. پروفسور واسیلیف سالهاست که در زمینه پاراپسیکولوژی مطالعه می کند و به همین سبب موارد بیشماری از وقایع حیرت انگیز را که خود شاهد آن بوده است گردآوری کرده و در کنفرانسهای بین المللی درباره آنها بحث کرده است.

یکی از مواردی که موجب انتقال فکر از راه دور با انجام عمل دید و ویزیون می شود بنابر نظر این دانشمند وابستگی به جنبه عاطفی و محبت بشری دارد. به عبارت دیگر وجود احساس و عاطفه می تواند انگیزه انتقال فکر از راه دور باشد. و چه بسیار پیامهای اسرارآمیزی که از راه دور به وسیله فکر مخابره می شود که اساس آن بر محبت قرار دارد.

به هنگام بروز خطر، بروز درد و ناراحتی معمولاً انسان به کسانی روی می آورد که یا به محبت و توجهشان نیاز دارد یا به حمایتشان. این یک مسئله غریزی است و دانشمندان موفق به کشف موارد متعددی از این پیامهای اسرار آمیز شده اند. از جمله همین پروفسور واسیلیف که مطالعات خود را از زمان استالین آغاز کرده و در زمان جنگ دوم جهانی موارد عجیبی را ضبط کرده است که در اینجا به یکی از مهمترین آنها که پروفسور واسیلیف ضمن اشاره به این حادثه باور نکردنی نتیجه گیری علمی می کند و می گوید پیامهای تله پاتی که مربوط به بروز واقعه ایست درست در همان زمان به وسیله فکر مخابره می گردد و به وسیله طرف دیگر دریافت می شود که در حال وقوعست.

به عبارت دیگر در همان لحظه ای که یک حادثه غم انگیز روی می دهد شخصی که گرفتاری پیدا کرده با مخابره پیام می تواند درد خود را با کسی که به او نیاز دارد در میان بگذارد. مسئله جالبی است برای آن که شما روشنتر بشوید موردی را که مربوط به سال ۱۹۴۳ است به نقل قول از پروفسور واسیلیف روسی برایتان بازگو می کنم :

او می گوید در سال ۱۹۴۳ زنی از اهالی گورکی با واقعه حیرت انگیزی روبرو شد. این خانم پیرزنی بود. در یکی از شبهای ماه سپتامبر خانم به اتفاق شوهرش روی تخت خوابیده و مشغول خواندن روزنامه بودند. خانم ناگهان روزنامه را کنار می گذارد و دچار حال ویزیون می شود آنچه او می بیند بسیار وحشت انگیز بوده است. او می بیند که جسمی پرتاب شده و منفجر گردیده و شعله های سرخ رنگی ظاهر گردید …

پسر جوانی در میان این شعله های آتش دیده می شود. خانم مزبور آن جوان را می شناسد او کسی جز پسرش نبوده است و پسر او دستهایش را روی چشمان خود گذاشته بود و اونیفورم او آتش گرفته بود. جوان از شدت درد ناله می کرد و مادر صدای او را می شنید که می گفت مادر … مادر … آتش. من دارم می میرم. مادر … صدای جوان چنان بلند بود که گویی توی همان اطاق بسر می برده است. خانم پیر، این مادر نگران شوهر خود را که همچنان مشغول مطالعه روزنامه بود تکان می دهد و به وی می گوید آیا تو صدایی نشنیدی؟ پسرمان پیوتر دارد می میرد او را به قتل رسانده اند. شوهرش درصدد بر می آید که او را آرام کند و به وی می گوید عزیزم گرفتار خیالات شده ای، ولی زن پیر جریان را تعریف می کند که پسرش را در چه حالی دیده است. شوهر به او می گوید این یک کابوس است پسرمان پیوتر در مسکو به سر می برد نه در جبهه جنگ بنابراین چنین واقعه ای برای او نمی تواند اتفاق بیفتد خودت بهتر می دانی که او در مسکو در امنیت کامل بسر می برد. زن قانع نمی شود و اصرار می ورزد که واقعه ای روی داده است.

نه تنها آن شب بلکه روزهای بعد برای پسرشان پیوتر دلواپس بوده است. دو هفته این اضطراب و ناراحتی طول می کشد تا این که یکی از همقطاران پیوتر برای افراد این خانواده نامه ای می فرستد و به آنان اطلاع می دهد که پسرشان دچار حادثه ای شده است. پیوتر بجای اینکه در مسکو باشد مأموریت نظامی به عهده اش می گذارند. او مأمور می شود که با چتر نجات در میان سربازانی که به محاصره آلمانها در آمده بودند فرود آید وی مأموریت ویژه داشته است ولی فرود آمدن او مصادف می شود با انفجار یک نارنجک … نامه تاریخ و ساعت وقوع این حادثه را اطلاع داده بود. درست در همان شب ماه سپتامبر و همان ساعتی بود که مادر پیوتر روزنامه را کنار گذاشته بود و فرزندش را در اطاق خواب خود دید!

پیوتر علیرغم جراحاتی که برداشته بود زنده می ماند و به خانه اش بر می گردد. مادر جریان را برای او تعریف می کند و پیوتر می گوید در آن لحظه من نفهمیدم که آیا فریادی کشیدم یا در گلویم خفه شد ولی همین کلماتی را که تو می گویی من ادا کرده ام. تردید مکن مادر که من همین کلمات را شاید به حال ناله و زوزه در آن لحظه شوم و پر خطر گفته ام … این ماجرائیست که به عنوان یکی از شواهد انتقال فکر و تله پاتی که انگیزه آن جستجوی محبت و عاطفه است در محافل علمی بین المللی مطرح شده و جای هیچگونه بحث و تردیدی درباره وجود ندارد. این تنها موردی نیست که در هنگام بروز درد و یا ایجاد خطر و حادثه ای بشر درد و رنج خود را به وسیله تله پاتی به کسان دیگر رسانیده است. و همچنین نظیر این واقعه در کشورهای دیگر نیز رخ داده است که دانشمندان پاراپسیکولوژی آن را به عنوان یک مدرک مهم علمی ضبط کرده اند.

همین اواخر برود که روزنامه های ایتالیایی خبر هیجان انگیزی را منتشر کردند. یکی از زندانیان بازداشتگاه میلان با سر و صدا نگهبانان را خواند و به آنان گفت هر چه زودتر برای نجات جوانی که قصد خودکشی دارد دست بکار شوید. زندانی که تونیو وانجلی نام داشت وقتی این خونسردی و بد باوری را مشاهده کرد حیله ای بکار برد او به نگهبانان زندان گفت که دوست جوانش از زندگی عدم رضایت داشته و این مطلب را ضمن نامه ای برای او شرح داده و اعلام کرده است که در ساعت شش بعد از ظهر خودش را در ایستگاه مرکزی راه آهن به زیر قطار خواهد انداخت. نگهبانان چون دیدند چیزی به ساعت شش نمانده است مراتب را تلفنی به رئیس ایستگاه راه آهن اطلاع دادند و درست سر ساعت شش آن جوان که قصد خودکشی داشت خودش را در میان عده ای محصور یافت اینان مأموران پلیس بودند که با اشاره نگهبانان زندان درست سر موقع خودشان را رساندند و از بروز یک فاجعه جلوگیری کردند. آن جوان را مورد بازجویی قرار دادند. جوان دچار تعجب بود که مأموران پلیس چگونه از این ماجرا آگاهی یافته اند. به او گفته شد که دوست زندانیش متن نامه او را به اطلاع نگهبانان زندان رسانیده است. نامه ای که وی در آن قصد خودکشی و ساعت و دقیقه آن را به اطلاع تونیو وانجلی رسانیده بود و آن جوان البته اعلام کرد که با تونیو دوستی صمیمانه ای داشته ولی هرگز به وی نامه ننوشته است. تازه جریان کشف می شد  روانشناسان زندان از تونیو وانجلی سوالاتی کردند و او گفت همه چیز را قبلاً دیده است. این یکی از مواردیست که دانشمندان پاراپسیکولوژی روی آن مطالعه می کنند زیرا جوانی که قصد خودکشی داشت نشانه ای نداده بود که وقتی تصمیم خود را گرفت به یاد دوست زندانیش باشد و در عالم خیال از او خداحافظی کند.

به این نوع انتقال فکر و ویزیون در اصطلاح علمی رادیوگالرا می گویند که لاتین است و فرانسه آن گالر می باشد. از لحاظ معنوی به کوره هایی اطلاق می شود که برای ذوب فلزات حرارت را در آن به وسیله نور خورشید ایجاد می کنند و منظور از کلمه رادیو گالر که به این تله پاتی یکجانبه گفته می شود این است که انسان با دریافت انعکاسات و امواج مغز دیگران می تواند حوادث و ماجراهایی را به روشنی مشاهده کند و ساعت و دقیقه وقوع آن را قبلاً کشف نماید.

برای آنکه به تله پاتی و عملیات حیرت انگیزی که در آن باره امروزه به صورت علمی انجام می شود بهتر پی ببریم همچنان باید به شوروی اشاره کرد که دانشگاه لنین گراد آن به قول عده ای از ظریفان محل اجتماع جادوگران سرخ شده است. در دوره استالین کولی ها، فالگیرها و افراد پیشگویی محلی نداشتند و از جمله کسانی بودند که زود تصفیه شدند در آن دوران کسی به خودش جرأت نمی داد درباره مسائل مربوط به روح، قوانین مافوق طبیعی و از این قبیل مسائل سخنی به میان آورد ولی دانشمندان بزرگ کم کم به این مسائل توجه نشان دادند و آنرا رشته ای از علم شناختند. این موضوع حتی به گوش استالین رسید ولی برای آن اهمیتی قایل نشد چون شوروی گرفتار جنگ بود ولی پس از شکست آلمان و برقراری صلح دانشمندان در مورد پاراپسیکولوژی و به رسمیت شناساندن آن تلاش پیگیر نشان دادند. با این حال شوروی برای آن رسمیتی قائل نبود. تا اینکه خروشچف روی کار آمد. پروفسور واسیلیف و همکارانش با انجام آزمایشهایی وی را قانع کردند که این مسائل غیرقابل انکار است و جنبه علمی کاملی دارد و شوروی که در هر زمینه تحقیق می کند باید در مورد پاراپسیکولوژی نیز مطالعه کند و از کشورهای غربی عقب نماند. آزمایشهایی که در شوروی به وسیله همین دانمشند طراز اول صورت گرفت واقعاً حیرت انگیز بود.

واسیلیف به تله پاتی و انتقال فکر سخت اعتقاد داشتته و دارد. او آزمایش خود را ابتدا در داخل لنینگراد انجام داد و بعد برای انتقال فکر فاصله بسیار دوری را انتخاب کرد یعنی فکر یک مدیوم را که در لنینگراد به خواب کرده بود و در حال ترانس به زن دیگری که در یکی از انستیتوهای روان پزشکی بندر اودسا در جنوب شوروی نگهداری می شد منتقل کند.

جالبترین قسمت آزمایش پروفسور واسیلیف دانشمند شوروی این بود که وی مدیوم را در اطاقی قرار داد که همه دیوارهای آن و درش به وسیله فلزی ساخته شده بود که حتی امواج رادیو از آن عبور نمی کرد. اطلاق کاملاً عایق بندی شده بود و با آن حال چهارده دانشمند که برای بررسی آزمایش او مأموریت رسمی داشتند گواهی کردند کمترین حیله ای در کار نیست و مسئله از لحاظ علمی حائز اهمیت است. اگر چه در مرحله اول آدمی نمی تواند آنچه را می شوند و می بیند باور کند از این زمان بود که علم پاراپسیکولوژی وارد دانشگاه لنینگراد شد و آزمایشهای حیرت انگیز دیگری صورت گرفت که نشان دهنده اسرار پارانورمال است.

وقتی این مسئله جنبه جدی و علمی گرفت نگرانیها از میان رفت و کسانی که خاصیت انتقال فکر داشتند و همچنین کسانی که به نحوی درباره این مسایل بررسی و آزمایش می کردند خودشان را نشان دادند و از مجموع عملیات حیرت انگیز آنان و مواردی که عرضه شده، دایره المعارف پاراپسیکولوژی زنده شوروی بوجود آمد. اینک نشریات علمی شوروی گاه و بیگاه موارد مهمی از این مسائل را منتشر می کنند از آن جمله است ماجرایی که یک دانشمند جوان شوروی با آن روبرو شد که اینکه برایتان تعریف می کنم.

قهرمان این ماجرا پروفسور لامانوسف نام دارد. او دائم در حال مطالعه بود و با موافقت مقامات شوروی برای انجام مطالعات به اروپای غربی رفته بود. او با یک سفینه غواصی یعنی از این زیر دریائیهای کوچک چند نفری که پیروسکاف نامیده می شود برای مطالعه در احوال اقیانوسها و زندگی جانوران در اعماق دریاهاست مرتباً به عمق آب فرو می رفت. مدت درازی از مأموریت مطالعاتی او می گذشت و در اثنای یکی از این آزمایشهای علمی بود که پروفسور لامانوسف ویزیون خارق العاده و استثنایی یافت. پدر این دانشمند جوان یک ماهیگیر بود. پروفسور جوان پدرش را ناگهان دید که در یکی از جزایر اقیانوس منجمد شمالی سرگردان است. به دنبال این ویزیون وقایعی را که قبلاً اتفاق افتاده و موجب شده بود پدرش در این جزیره سرگردان شود بطور وضوح مشاهده کرد. فاصله او با پدرش بیش از چهارهزار کیلومتر بود. لامانوسف به وضوح شاهد این صحنه شد که کشتی ماهیگیری پدرش غرق شده است و قسمتی از سرنشینان آن به کام امواج رفتند ولی پدرش و چند نفر دیگر توانستند خودشان را نجات دهند و به آن جزیره یخی برسانند.

پروفسور چون دید پدرش و همراهان ماهیگیر او تا اندازه ای وسائل زندگی را در اختیار دارند او به خوبی محل و موقعیت جغرافیایی این جزیره متروک را به خاطر سپرد چون آن را می شناخت وقتی کودکی بود یک بار با زورق بادبانی پدرش به این جزیره رفته بودند. پروفسور لامانسوف سخت نگران شده بود و به شوروی پرواز کرد. وقتی به خانه اش رفت و دید که رویای او تعبیر شده است پدرش به ماهیگیری رفته، ولی دیگر باز نگشته چون زورق او غرق گردیده است. پورفسور لامانوسف وقت را تلف نکرده و خودش را به بندر کال موگوری رسانید و یک راست به سراغ فرمانده بندر رفت و سعی کرد مقامات بندری را متقاعد کرد که پدرش و چند تن از دستیاران او هنوز زنده هستند و در جزیره ای به سر می برند. او با اصرار می خواست گروه نجات و مأموران اکتشافی روانه این جزیره شوند. پروفسور جوان نقشه دقیق جزیره را نیز کشید و تسلیم مقامات بندری کرد. ولی آنان این کار یعنی اعزام گروه نجات را کاری بیهوده و عبث پنداشتند و حتی گمان کردند این پروفسور جوان به علت ناراحتی که از مرگ پدر یافته دچار روانی و اختلال حواس شده است. ولی پروفسور لامانوسف مردی شناخته شده بود التماسهای او بالاخره کار خودش را کرد و فرمانده بندر حاضر شد عده ای را برای تجسس به جزیره ای که پروفسور تعیین کرده بود بفرستد. یک کشتی خودش را به آن جزیره رسانید و سرنشینان آن توانستند عده ای از یاران پدر پروفسور را که در حال خرابی به سر می بردند نجات دهند ولی پدر پروفسور از این حادثه نجات نیافت چون بر اثر سرماخوردگی شدید قطبی جان سپرده بود.

نجات یافتگان جزئیات غرق شدن کشتی شان را گزارش کردند. آنچه آنها گفتند حتی از لحاظ ساعت و دقیقه با زمانی که پروفسور دچار ویزیون شده بود مطابقت داشت. مقامات بندی از این حادثه تعجب کردند که چطور از فاصله دور این دانشمند جوان توانسته واقعه ای را تماشا کند که در فاصله چند هزار کیلومتری محل اقامت او در اقیانوس اطلس روی داده است.

پروفسور لامانوسف کارهای علمی دیگری را رها کرد. این ویزیون او را به سوی علم پاراپسیکولوژی کشاند و دیری نگذشت که پروفسور لئونیدوویچ واسیلیف از او حمایت کرد …

در این زمان پروفسور واسیلیف به ریاست انستیتوی تحقیقات پدیده های پاراپسیکولوژی در فاصله دور منصوب شده و قدرت علمی فراوان یافته بود. این انستیتو در دانشگاه لنین گراد قرار دارد و پروفسور لامانوسف حالا یکی از همکاران و دستیاران پروفسور واسیلیف و دانشمند دیگر پاراپسیکولوژی شوروی یعنی پروفسور بک ترف است. این پروفسور در زمینه پاراپسیکولوژی شهرت جهانی دارد و در اغلب کنگره های بین المللی شرکت می کند. البته عده ای از دانشمندان آکادمی علوم به این قبیل مسائل پوز خند می زنند و آن را جدی نمی گیرند ولی همین پروفسور بکترف در کنگره پسیکولوژی مسکو مسائل مربوط به علم پاراپسیکولوژی را مطرح کرد و با قاطعیت هر چه تمامتر درباره آن چنین گفت : وقایع و موارد بیشمار و بررسیهای متعدد ثابت کرده اند که امکان فرستادن فکر به فاصله دور یک مسئله غیرقابل انکار است. نمی توان دنباله بررسیهای خودمان را نگیریم برای اینکه عده ای چنین می پندارند این مسائل کودکانه و غیرقابل قبول است. زمانی بود که اگر به کسی می گفتند انسان پرواز خواهد کرد این گفته را ابلهانه و کودکانه می خواند ولی حالا هواپیما و موشک جزء زندگی ما شده و حتی کودکان آنها را می شناسند در آن زمان حتی سازمانهای علمی فرضیه پرواز را قبول نداشتند اما امروز این فرضیه پذیرفته شده چون انسان واقعاً پرواز می کند. در انتقال فکر از راه دور و مسائل دیگر نیز علیرغم شک و تردیدی که عده ای ابراز می دارند قضیه همین حالت را دارد. خیلی زودتر از آنچه فکر می کنم این مسائل بصورت عادی در خواهد آمد و نه تنها اسرار مافوق عادی و پارانورمال آن کشف می شود بلکه هر کس می تواند در این رشته تحصیل کرده و حتی فن و علم تله پاتی یا انتقال فکر از راه دور را بیاموزد. پروفسور بکتروف درست می گوید و حال این سئوال مطرح است که آیا می توان تله پاتی را آموخت یا نه. این بحث جداگانه ای دارد که به علت محدود بودن صفحات مجله توضیح درباره آن ممکن نیست.

  
نویسنده : فرزانه (ربابه)دریاباری ; ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٠
تگ ها : تله پاتی